آن که را دانم که اویم دشمن است
وز روانِ پاک، بدخواهِ من است
هم به هرگه دوستی جویمش من
هم سخن بآهستگی گویمش من
در محضر شما هم مگر سخنی از آدم الشعرا سمرقندی بگویم ورنه از خود گفتن نشان جاهلی و درک نکردن والامکانی آن حضرت است و موجبات اسائه ی ادب و اسائه ی ظن، و خدای ناکرده مقدمات اثایه و غمازی و سعایت و وشایتِ دوست نمایان دشمن باطن را فراهم می آورد..
ملکا! بلندا! شاها! این کم ترینِ دشمن ندیده و دشمن نشناخته، امروز بی آگاهانیدنِ دوست و همدرد دیرینم، حسنک، که می دانم و می بینم پیشینه و پسینه اش در برابر شما ظاهر و معین است، برای زینهار خواهی و امان گیری راهیِ محضر شریف شما شده ام. از روی ماه سیما و رخ خورشید نشانِ شما، پرتوی از مهر و بخشودگی ، حتا کوتاه، کافی ست بتابد تا سیاهان و ذره وارانی چون من و حسنک و هزاران هزاران چیزِ ناچیزِ ماننده ی ما، صافی شوند و نور شوند و پاک گردند و گم و گور ..
می خواهم از جناب بلند شما، ازآستان و آستانه ی خلق پناه شما
__ که در وصفش سروده اند:
بهشت آئین سرائی را بپرداخت
ز هرگونه در او تمثالها ساخت
ز عود و چندن او را آستانه
درش سیمین و زرّین بالکانه ____
که بگذرید از ندانم گویی های وی و بگذارید این شفقت شما بر زبان ها جاری و ساری گردد و بماند و بزید تا روزگار به تَدوُم است و تَدوُر .. این مداری که آسان ما را در خود جای داده و نامش زندگی ست از این طلوع و غروب ها بسیار دیده. از این بر فرازنای تخت و نام نشاندن ها و بر زمین گرم افکندن ها پس نه از عزل کسی خشنود می شود نه از نصب کسی ناخشنود، این ماییم که به دست اعمال خویش قضاوت می شویم. پس صاحب شوکتا! بگذر از زیادتی ِ زبان حسنک که روزگار از زیادتی تو درگذرد.
من می گفتم و مسعود دانه دانه نقل و نبات و انگور در دهان می گذاشت. سرخ شده بود صورتم و تمام تنم عرق نشسته بود، دستم از بس بر سینه مانده بود خشک شده بود و در پاها هیچ نیرویی حس نمی کردم.. او دانه ی دیگری یاقوتی ِ گس مزه در دهان گذاشت و با تفاندن هسته اش سر بلند کرد سمت من که : « تمام شد؟» گفتم : «شکوه تو کم نگردد، آری» گفت:« آن روز که در دربار محمود به یکه تازی و تنها روی شهره بود و خدا وبنده از هم تمیز نمی داد، آن روز که محمد برادرم را شایسته تر از من دانست و در افواه انداخت، آن روز که آن کلمه های دلهره آور را بر زبان می راند چرا به این زمان نیندیشید؟ با خود نگفت این سپهر و گردون و زمین نه وفا می دانند و نه رسم دوستی به جا می آورند، با آن همه دانش، از چرخش هزارگانه ی سیبِ قسمت آگاه نبود؟ حتا لحظه ای نیندیشید اگر محمد نشد و مسعود آمد، من چه کنم؟ » .. و همین طور حرف ها زد که هر کلمه اش مانند تیغی درشت از نهنگی استوایی در گوش و گلویم گیر می کرد و پس از پایان فرمایش واره هایش نمی توانستم کلامی بیرون بیاورم از لابه لای آن همه تیغ که می خراشید و خونیم می کرد و دردم را دامن می زد.. اما من از پا نمی نشستم نباید می نشستم، پس نشستم و خود را در فکر ها و راه ها و حیله ها غرق کردم. گفتم یا نفسم تمام می شود و در افکار جان می دهم یا گوهری مرواریدی در دست از ین دریای خود ساخته بیرون می آیم و دنیا را به کام خود می کنم ..
بعدها که با درخت تناور بالای سرم دوستی به هم رساندم، برایم از حالت من در آن روز سخن گفت. گویا شخصی سیذارتا نام هم درست در همین نقطه ی سفید مدت های مدید در خود غرق بوده و درخت می گفت گمان کردم او دوباره بازگشته است از بس که مشغول به خویش بودی و بی خبر از دیارِ درگذرِ گرداگردت ..
از این درخت هابسیار آموخته بودم. یادم هست در اَوانِ صباوت، بس که به امور غریب و غریبه می پرداختم، روز و شب سرزنش خاص و عام شامل حالم بود.
یک روز که به رسم تنبیه، پدرم __ رضی الله عنه __ مرا در بالای بام اصطبل بسته بود و به قدر کافی زمان داشتم تا تنهای تنها به تک تک اشیا و اتفاف ها بنگرم؛ ناگهان در اثر باد، یا علتی نامکشوف، شاخه ای از چنار غول آسای کنار اصطبل ___ رضی الله عنه ؛ چرا که بعدها بریده شد و درس بزرگ زندگی ام را همو به من داد__ سیلی محکمی به من زد.
آن روزگار، روزگار کودکی بود و پاکی. در رؤیایم او را گسیل کرده ی پدر ___ رضی الله عنه ___ فرض کردم و از این همه قدرت پدر ___ رضی الله عنه ___ در شگفت شدم که حتا درختان را رام و خادم خویش نموده؛ القصه پس از مدتی که گذشت و من در روی درخت نظاره می کردم و پی دهان و چشم و گوش او می گشتم ناگهان انفجاری در قلبم رخ داد و صدایی با من گفت: « ببین که این درخت ها همه ساله ماه ها و ماه ها خشکند و بی حاصل، اما بر ایشان خرده نمی گیرند زیرا سبز شدن و شکفتنشان را در ماه های ابتدای سال و روز های کِشدار تموز دیده اند؛ توهم از سرزنش مدعیان نیندیش که اگر حاصل این همه امور غرایب که از تو سرمی زند را ببینند سرانجام باورت می کنند و می گذارندت رها و یله سرگرم خویش و کار وبار خویش باشی » .. من هم شنیدم و هم نوشیدم این گرانبها ترین درس زندگی ام را و از آن پس به هر سنگی که می خوردم و هر دیواری که کمرم را می شکست و هر نگاهی که می سوزاندم، بلادرنگ می گفتم صبر کنید که این غوره ی ترش مزه ی امان بُر، خوشه ها و شاخه های شیرین و دور از دست و دلربایی در راه دارد، خاکی از جسدِ خستگی و شکستگی ام می تکاندم
و آماده ی هروله ای نو، بر پای می ایستادم..
مطالب مرتبط :
نسک سیُم : هنوز
نسک چهارم: باب دلـــــمویه
نسک پنجم : باب اول، آغاز توفان
نسک پنجم: باب سفر
نسک چهارم ، باب نشانه
برچسبها : نسک - پنجم - باب - استغاثه
نوشته شده توسط امیررضا ناصری در شنبه 07 فروردین 1389 ساعت 22:55