.. | عمومي

از کنار این همهمه ی گوش گشوده، همان خاموش و بی خطر  بگذریم بهتر.

 همهمه ای  دیده‌دریده  و  کمین کرده، تا کی زبان می گشاییم تا کی می پرسیم  تاکی می آموزیم و آن وقت با همه ی داراییِ  صدا و سرفه و  سِکسِکه و سگان  و سوت خود بر آوای من و تو هجوم آوَرَد..  جام بشکند چشم بسوزاند  فراوانی تبر  و تیر و تاری و تور  .. 

از کنار این همهمه،  خاموش بگذریم بهتر، حتا سر نباید چرخاند.

 چهل گیس را به خاطر داری حسنکم؟ بزرگِ روزگار، او را تحذیر داد که: مبادا  بگردانی سرت را به سمت و سویی.. به دود و نور نگاه نکن  لبخند و اخم را نبین صدا و سکوت را نشنو هیچ به هیچ انگار  راهت را و تنها برو فقط برو، برو .. اگر می خواهی برسی و  خوش  باشی در یلگیِ پناهِ یار و گرما ی آه دلدار .. و او رفت 

 نه چهره ی نگران درختان را دید نه نعره ی مغیلان میان راه نه صورتکان بی چهره ی رو به رو نه زیبارویان خُلَخ نشان و نه کریه منظرانِ دیار بُکر و بوت و تَنتَنان و تَبا .. 

و دست آخر رسید به بارویی که بر پیشانی، اتاقی داشت  و زنجیریِ این اتاقکِ زیر برج، 

دخترکی از جنسِ رَشک، با تنی   از بودن   بهتر  و قلبی   از خواستن همراه تر  و دستی    از بخشش  گرفتنی تر ..

ماهم همان رسم و پیشه را آیینه کنیم به گمانم، بهتر به سرمنزل می رسیم. پنجه ی این هیاهو خونین است و نگاهش آلوده، نمی خواهم تریشه و تراشه ی پوست و خونت را زیر  ناخن هایش ببینم،   نمی خواهم نشستنش روی گلوی تو را ببینم  بعد از این همه  خاکستر شدن و مردنت .. 

بگذار همان یک داغ که بر دلم زدی، بماند با من   دوباره اش نکن  دوباره اش مگذار ..


نوشته شده توسط امیررضا ناصری در پنجشنبه 20 اسفند 1388 ساعت 11:59
.. | عمومي

سر می زنم به شکسته هایی که در خورجین های باج و خراج دیروزمان پنهان کرده بودم. شکسته ی آینه هایی که هریک داستانی باخود داشت. برپیشانی یکی خورشید درخشان اما یخ زده ای نقش بسته بود بر دیگری خنده ای با هزار معنی، روی یکی سایه ی دستی با سه انگشت و لکه ای خون و کمی پریشان حالی که گوشه ای دنج کز کرده بود و دم نمی زد، و نقش های دیگر بر شکسته های دیگر مثلاْ اسبی که شیهه در دهانش خشک شده و عقابی  چنگال بریده..  

 تنها یکی از شکسته ها آرامم می کند آن که تصویری ندارد جز عطری از دوردست آمده که انگار کامل در آینه ننشته است  یا از فاصله ای نامعلوم از کنار آن رد شده اما ردی  دلنشین از خود به جا گذاشته. با عجله تمام شکسته ها را جمع می کنم و در خورجین های شان می ریزم فقط همین یکی را برمی دارم و روبه رویم می گذارم. دوست دارم کنار این عطر تصویر من هم باشد. دوست دارم لابه لای موهایم و در چشم هایم بوزد.. شاید این تاری و تیرگی را بشوید و نورم کند.. با چنان سرعتی خرده های آینه را جمع کردم که انگار  مفهوم سرعت و ساعت را درک کرده ام و حالا با چنان بی قیدی به گذر زمان، در عطر محبوبم  خیره  مانده ام که انگار شبی در کمین روز نبوده و نیست .. حالا چند روز است خوراکم همین بوی خوش شده و هر چه می گذرد به من نزدیک تر می شود.. ابتدا بوی خوشی بود در تصویری، که مشامم را نوازش می کرد و اکنون کم کمک دارد از آینه بیرون می آید و هم زبانم می شود.. 

 یادت هست چه بودیم در لحظه ای که عطری این همه جان فزا از مقابلمان می گذشت؟ یادت هست کجا و با که نشسته بودیم که عبور این معطر، ما را از خویش نکنده و به راهش نیفکنده است؟ به چه مشغول بودیم حسنک، که حتا تصوری هم از آن لحظه نداریم؟  

و چه خوب که آینه، بی که از مابپرسد و بی که به نگاه رد و قبول ما  وقعی نهد، آمده ها و رفته ها را در خود می گیرد و نگاه می دارد..  

چه قدر به تو، آینه ی شکسته، مدیونم .. چه قدر .. 


نوشته شده توسط در دوشنبه 17 اسفند 1388 ساعت 02:39
.. | عمومي

همین که قلم می گذارم بر رد نام نانوشته ات تا پررنگ تر کنم و دیدنی ترش، همین که اولین حرف از نامت را می نویسم، فریاد بلندت را می شنوم در آن دمِ ناآرامی ات در آستانه ی قصر مسعود وقتی برای همیشه  چهره و صدای خودت را از او و پادشاهی اش باز می گرفتی و رو می کردی به بلندی کوه ها و گستردگی دشت ها و پرواز خاکسترها.. چهره ات را و قدم و قلمت را از مسعودیان باز گرفتی و بخشیدی به  کتاب های من به دفترهای رو به سقوط من، که هنوز هم  رخداد تازه ای در تبدیل و تغییرِ سرشتشان حادث نشده،  فقط گوشه ها و دنج هایی از اوراق و خطوطش  فریادهایی میخکوب شده چشم هایی در آمده  یا دست هایی بی انگشت، ریخته؛  که نمی دانم از کدام توفان  یا توفان هایی جامانده اند.. 

تو از زندگی این کلمه ها آگاه بودی؟  هرگز از تو چیزی نشنیده بودم . ندیده بودم حرفی از زنده بودن کلمه ها بزنی . کلمه هایی که دستت را می گیرند و کشان کشان به تنوره ات  می اندازند  یا در اقیانوس ها سرگردانت می کنند  گاه گاه چشمکی به نام فانوس می زنند تا مسیری بچرخانی؛ و ناپدید می شوند..

 خدارحمت کناد مورخی به نام هومر، حسنک جان! از پری بچگانی سروده، مقیم در میانه ی راهِ رجعتِ پهلوانی به ناروا دور افتاده از سرزمین خویش،  این فریب نوازان و فریبا صورتان؛ چشم و گوش و دل  را از روندگان می ربایند و هیچ که نکنند، زمانی دراز از رفتن باز می دارند مسافران و رهگذرانِ طریق را.  و از تو چه پنهان حسنکم! هر وقت به کلمه می اندیشم ناخواسته  این رادعینِ خوش چهره در نظرم نقش می بندند و هنوز نانگاشته، آن چنان به بندم  می کشند که  تنها و تنها  به انگاشتن و نگاشتنِ آن چه نشانم می دهند قادرم ..   گویی هم اکنون نیز ..


نوشته شده توسط امیررضا ناصری در سه شنبه 11 اسفند 1388 ساعت 08:47
.. | عمومي

جلوی این جمازه ها را بگیرید.. جنازه بسته اند بر محمل .. شمشیرداران! نیزه اندازان!  چرا اجازه ی حمل این جنازه های بی سر و پیکر را می دهید؟ جز ستاندن شادی از دل باشندگان این قریه چه ثمرتی دارد عبور و دیدار این شتران بارِ مرده بر دوش؟  دروازه ها را ببندید و فرمان عبور از سمت دیگر صادر کنید. نگذارید همین مقدار از فرخندگی که در دل ها باقی ست یکباره بپژمرد. مرگ حق است و همه جا و همیشه در کمین و درراه، اما پیش از موعد به استقبالش نشتابید. امان دهید تا فرمان حی بی چون، در زمان خویش نازل شود و راهیان این راه دراز سر وقت و به جا، و به دست آن که باید و در مسیری که شایسته است، رهسپر شوند. تلخی را از نان ها بگیرید،  فراوانی شکر و خرما را سبب ساز شوید، از ماچین و ینگه ی جهان  دلقکان و خنده آوران را بخوانید در میدانگاه های قُری  و حیاط قلاع به دست افشانی و حرکات لطیف بپردازند بگذارید پنجاه و دوروز مانده از تماشای آسمان و زمینِ زیرین، شیرین و بَرین باشد.. انده و یأس و بازخواست در جای خویش موجود است و انجام خواهد شد آن هم به دست و زبان آن قاضی که زمان را ریز ریز و لحظه لحظه دیده و شنیده و ثبت کرده.. شما چه کاره اید که دست بر گذشته و حال و آینده ی مخلوقان دراز می کنید و آن چه نمی خواهید از ایشان ببنید را بزه می شمارید و مستوجب کفاره ی جان و نان و نام؟  

هنوز از گلوی حسنک آتش می جهید. هنوز آبی که در دست گرفته بودم به خود اجازه ی ریخته شدن بر آتش دهان حسنک را نمی داد. انگار آب هم احساس کرده بود، اصلا می دانست که این کلام، از جنس باید هاست و کسی باید بیفروزدش .. و چه گلویی تواناتر و درخورتر از حسنک که چون برادران درگذشته و پی آینده اش بردار خواهد فرو تراشید و فراز خواهد شد.. آب در دست من ماند و یقین داشتم اگر بر آتش کلمات حسنک نیز می ریختم نمی از شعله های اورا را در خود فرو نمی کشید و آرامش نمی کرد. آب می خواست بسوزد اونیز گویی نیک به تنگ آمده بود ..


نوشته شده توسط امیررضا ناصری در پنجشنبه 06 اسفند 1388 ساعت 09:44
نسک چهارم، بابِ شاهـــــنما | عمومي

مرد باید که جگر سوخته خندان بودا            نه همانا که چنین مرد فراوان بودا 

سهل نه که بوسهل نیز در می ماند درین بن بست ها. گوش ات این جاست حسنکم؟ دیدی آخر این بوی کهنه مرا به تو رساند؟ حالا یکی دو دندان کم تر، یکی دو استخوان شکسته تر، یکی دو روز  از این زندگی رفته تر گیر، تفاوتی ندارد.. دیشب که برایم از آهی که بر تو رفته گفتی بیش تر برآن شدم تا عزم سفت نمایم به بیان دیده ها و شنیده هایم. 

شاهنما را برای چه می خواهی؟ نکند تا نماز آزادیت را ادا کنی؟ تو هم قبله عوض کردی حسنک؟ شاید می خواهی همیشه بدانی روبه چه و که سپاس و ستایش می کنی؟ رو به آنان که بازت آورده اند به من، تا دوباره  عبا و موزه ی پیشین خویش بپوشی  و راهی راه پیش رو گردی .. این بار رها نمی گذارمت . جایی هم اگر به رغبت بروی ، یا به جبرت ( به جبر تورا) ببرند،همراه  خواهیم بود گاهی روزگار از ملالِ ساعت ها میان دوستان  دل آزرده می شود، می خواهد  کاری کند تا لحظه های همنشینی شیرین و بی کسالت بگذرد، همین است که آن دو را از هم جدا می کند تا هزار حادثه از سر بگذرانند تا پس از رسیدن دوباره دیداری سرشار از گفت و گشت به انتظارشان باشد و در جریان های مهیج و سرگرم کننده ی اوقات تنهایی، دست و دل رها کنند و سرخوش و جاری باشند .. 

حیف که مانند من هزار سال آونگ نبوده ای! از آونگ بودن که بگذریم، لذت مشاهده ی گنبد های فیروزه ای از آینه ی خودرو، ــــ شاید زیاد سردرنیاوری از معنی خودرو، همین اندازه بدان که هزار سال پس از تو به جای پیاده رفتن ها و  بهره گرفتن از گرمی و سردی و عطر و نرمای هوا و زمین و آسمان و فصل ها، بر مرکب آهنین می نشینند و راه می سپرند ــــــ  وقتی پشت سر تو محکم ایستاده اند و تو هی دور می شوی و دورتر و فیروزه های بی مانند به نقطه هایی بدل می شوند در آینه.. اما در ذهن تو هی بزرگ و بزرگ تر می شوند.. از آن دست لذت هاست که نه آسان به دست می آید نه هرگز فراموش می شود. جایگزینی هم ندارد و آوخ که عمر تو کفاف نداد تا هزار سال، مانند من، آونگ بمانی و ببینی آرامشِ روزگار بازپسین را .. 

 «  خوشا به حال شما که بال های فراخ و فراغ، تو‌‌أمان، شماراست. خوشا به حال شما که چادری از سیاه و گم بر صورت نمی کشید و سالنامه ی عمرتان از خطوط سرافکنده و شرمسار لبریز نیست. خوشا به حال شما که سرشارِ رنگ های روشن زیستنید و هنوز به اجبار  یا به دلخواه، دست کسی را از حق و حقوقش کوتاه نکرده اید و مسیری نادرست را پیش پای دلی نگسترده اید. خوشا به حال شما که گردن هایی آماده ی خدمت و نیکی دارید و چشم های تان به دیدار سفره ی ساده ی خود خرسند است. خوشا به حال شما  که از من نیستید و از آن من نیستید خوشا به حال شما ... » 

تکه ای از وصیت حسنک بود این کلمه ها. همان پاره که از میان کمرپیچِ خود بیرون کشید و قطعه قطعه  کنار هم گذاشت و پیش روی من؛ و خواست بخوانم و بدانم و بنویسم، تا بخوانید و بدانید و شاید بنویسید ..

بیدار و خواب، می دیدمت: زلف برباد داده بودی میان آمد و رفت پرندگانی که نمی شناختمشان و تنها آخرین کلمات وصیت تو بر شاخه های تنک یکی دو درخت می آمد و می رفت .. دهانت ناگهان بزرگ شد آن قدر که همه ی نگاهم را بلعید و من در تاریکی های ته گلویت صدایی نامفهوم می شنیدم انگار  می گفتی چرا از پریشانی ام پای پوش و جاده می سازی؟ چرا از منِ رفته، اکنونِ کمربستگان ِ آمده را می انباری؟ چرا می باری همه ی نگفته هایم را بر سرِ دل های خشکیده در کویرنخواستن ها و نتوانستن ها؟  چرا نمی گذاری بماند آن چه مانده و باشد آن چه شده؟ از من چه ساخته ای درون خود؟ مرا تا کجا می بری با خیالی که داری و دارد تورا؟ ... و همه چیزی سفید شد .. نه؛ کهربایی کمرنگی که خاک برآن پاشیده بودند .. بیدار و خوابم هنوز حسنکم. باز بگو  تا از آهنگ صدایت جامه ها ببافم برای روح عریانم باز هم بگو تا بدانم میان من و تو  این کوه ها و چشم ها دوری نینداخته اند باز هم بگو تا ببینم نمی از نامه هایت برای طراوت این جنگلِ خط خورده از سیاهه ی  رُستن ها کفایت می کند ..  

 



برچسبها : نسک - چهارم - بابِ - شاهـــــنما
نوشته شده توسط در یکشنبه 02 اسفند 1388 ساعت 22:23
نسک چهارم ، باب نشانه | عمومي

از راسته ی دکاکینِ سُم سابان آن طرف تر  ـــ‌ در یادت مانده استاد من و تو: « بونصرمشک بو»  همیشه می فرمود «دکاکین» مگویید، که  آهوست ،  و بایست چیزی مشابه « دکان ها» نوشت در متون ــــ باری، آن طرف تر از راسته ی دکاکین سُم سابان، پاره هایی از پیراهن زیرینِ عبای تو را یافته اند، پشمیِ صورتی رنگی که زر افزون بوده لبه هاش، و حرفِ « ح » بر آن دوخته بوده. اطمینان دارم تو راست این پاره ی پیراهنِ پودپودکه روزگاری فخر می فروخته و فخر می خریده برای تو حسنکم!  بگذار از پس آن کافِ محبت که محمود ــــ خداوندگار آن زمانت  ـــــ تو را بخشید، من هم میم ِ ناچیزی به نامت بیفزایم تا سهل تر به لبت آورم و دلنشین تر بخوانمت  از جان .. 

بالای سرم گذاشته ام  پارچه ی جاماند ه از تو را  ـــــ یاشاید آن مقدار « تو » ، که جامانده از « تمامِ تو »  ـــــــ گاهی همراه بابادی که از روزن ِ مثلاْ گِل گرفته ی دیوار به درون می آید، عطری از پارچه ی تو، عطری از تو  به مشامم می رسد و آهم پر می کشد به هوایت ..  باید مهار کنم این احساس لجوج و راه نابلد را ، باید عقلم را صدا بزنم بیاید پایین تر از آن بالاها که رفته و دستی به یاری ام بگشاید.. بیاید بگشایدم از دست و پای خاطره های پربلا     خارهای جانگزا .. 



برچسبها : باب - نشانه - نسک - چهارم
نوشته شده توسط امیررضا ناصری در یکشنبه 25 بهمن 1388 ساعت 22:04
دلــمــویه : هنوز | عمومي

از باریکه ی دلی که هردو داشتیم و سرپناه تنهایی هامان بود و نان شب هامان و پاپوش گذر از سنگلاخ هامان و رد پای مان و نامه های دوستت دارم به دلدادگانمان بود  هلالی ساختم ماه مانند و آویزانش کردم بالای صفحه ی کاغذی که همیشه سفیدش می گذارم و همیشه اولین ورق است از دسته ی برگ هایی که روز و شب بر ان ها می نویسم. ماه را مجبور شدم سیاه کنم تا روی کاغذ سفید به چشم بیاید ترسیدم فراموشش کنم خودم که اگر من به یاد داشته باشمش می توانم با اشاره ــ گیرم کوتاه و گنگ ــ به دیگران هم نشانش دهم اما خودم اگر فراموشش کنم دیگران چه طور ..  باریکه ی دل از آن نعمت هاست که هرکسی ندارد هر کسی نمی داند قدم برداشتن ها و برنداشتن هایش، گفتن ها و نگفتن هایش، دیدن ها و ندیدن هایش همه به همین باریکه بسته است و جز این راهی و کلامی و دیداری نیست .. از آن روز که نامت را بر دهان  مأذنه ها و فراشان دهل پوش دیده ام دیگر دست و دلم به جست و جوی تو نمی رود حالا دیگر می دانم ــ یا گمان می کنم می دانم ــ کجایی و خودت بی خبری را ترجیح می دهی  نمی دانم چرا شاید به خاطر زار و نزار شدنت باشد شاید تا مرا و دیگری را درگیر نکنی شاید از اول هم همین طور دوست می داشتی و مدتی در این میانه راهی خلاف آن چه می خواستی رفته ای ــ و لابد مسبب آن هم منم ــ هر چه هست از تو دور نیستم ولی دیگر پای پیاده پی تو راه نمی افتم صبر می دهم و می پرسم از نزدیکانی که بیش و پیش از من تو را می شناسند و می شناختند، هیچ فایده ای اگر نداشت این دوری نابهنگام تو، دست کم صبوریِ مرا زایاند   .. 

این شب ها از هر صدایی پریشان نمی شود دلم، از هر اندیشه ای مشوش نمی شود خیالم، از هر خاطره ای هوای رفتن به سرش نمی زند جانم، این شب ها آرامم حال کسی را دارم که عمری دراز را هراسان و تاریک قدم زده و حالا بی که دقیقاْ بداند چرا و کجا، به نور های گرم و بی نهایت رسیده  حال خوشی ست حسنک!    جای تو خالی .. 



مطالب مرتبط :
نسک سیُم : هنوز
نسک سیم (باب کاوش: هنوز)

برچسبها : هنوز - دلــمــویه
نوشته شده توسط امیررضا ناصری در شنبه 24 بهمن 1388 ساعت 18:49
نسک چهارم: باب دلـــــمویه | عمومي

کناره ها یا کرانه های هرمز را گزیده بودم.. سخت به خود می پیچیدساحل، کمر خم می کرد سمت  دریا، لب پس می کشید.. پا می چرخاند به صخره ها دست رد می خورد. گردن می کشید، کلبه ها به سرش می گرفت.. درمانده بود در خودش و چشمی از التماس، چشمی از الماس دوخته بود به من. من پادزهری نداشتم. من فقط می توانستم بگزم. یعنی طی که می کردم هر مسیری را، هر دلی را    هر زبانی ر ا، می گزیدمش .. دست خودم نبود حسنک جان.. می دانم تو فارغی از  این مذمومه که بندیَـــــم  کرده  و افسارم به دستش بالا و پایین و چپ و راست می چرخد .. 

این حرف ها در دهان دلم بود می زدم  و  اشک ریز و اشک بیز  با خودم ، گز می کردم به جست و جوی  تو راه درازی را - که بعدها دانستم  بی بازگشت بود و نمی دانستم .. پشت گردنه ی اول، رشته های بلند علف، پشت گردنه ی دوم، نیزه های سنگ سر، پشت گردنه ی سوم  لگدکوب سمٍ مسمومٍ استران ...    چه بگویم .. 

آغوش خرسی را آرزو داشتم    دندان قروچه ی ببری را می خواستم وقتی از گوشت تنم مزه مزه می کند و مرا میان پنجه هایش گرفته، گرگ حتا، گرگ ها  ـــ وقتی وسط دایره ی چشم های درنده شان ایستاده باشم و گرمای اشتهای مردمک هاشان گرمم می کند ـــ  .. 

این همه تنها بودم سر در پی تو که گذاشته بودم   و تو بی خبر از دل دلِ  بی صدای من،  بی خبر از نیشِ تشویش و شلاق ندامت که  چرا پلک بازنکرده ام زمان که دست های ربودنت، درست از کنار نفس های خواب رفته ام، گرفته بودت از من .. 

حالا هزار کوه راه آمده ام     سی صد و اندی  دلِ همراه را میان جاده ها هم آواز  کرده بودم با خودم‌ سرهشتاد شاخه ی درخت، که شباهتی با سرشاخه ی « وداعِ ناکرده مان» داشت؛ اشک هایم را گره زده بودم  و باباد لابه لای سبزه زارهای گم و گورِ عالم  فریادت زده بودم و گذشته بودم ..



مطالب مرتبط :
نسک سیم : پیش از زَر
نسک سیم (باب کاوش: هنوز)
نسک دویم.. باب کابوس

برچسبها : نسک - چهارم - باب - دلـــــمویه
نوشته شده توسط در یکشنبه 18 بهمن 1388 ساعت 20:35
...هنوز | عمومي

 

حسنک! که دور از من شاید همین حوالی بر خاک ریخته ای.. شعله ای دارد هم اکنون سر می کشد از من، شعله ای که حرف می زند از روزگاری که دارم و ندارم. 

یک آن، یک دم، همه ی دست هایم آفتابی شدند دست های نیک و بد دست های دارا و ندار 

دست های گُر گرفته و گره دار، دست های سرد و آوازه خوانم.. حسنک! شعله ای دارد از درون من کلمه کلمه بیرون می ریزد بلند می شود و داد می زند و من تاب شنیدن کلامش را ندارم نمی توانم بشنوم و بمانم، گدازه هایش شانه هایم و همه ی تنم را می سوزاند .. کاش دوام بیاورد این آتشی که خاکسترش منم، و شعله ای که می سوزاند، و تنی که می سوزد هم  ..   

کاش دوام بیاورد این سوختن تا انتها .. 

می بینی حسنک؟  حالا که تو را بی خبر از خودت و من تا دورها برده اند و از من ستانده اند حالا که می دانم از نخست میان من و تو جز « رفتن» شباهتی نبوده  به خودم رسیده ام به تاول هایی که نه می توانم مرهمشان بگذارم نه می توانم  تحملشان کنم .. 

چه زیباست این آتش بازی .. بیا به بازی مان ادامه دهیم آتش جان!  بیا به  گفت و گوی آتش و جان من نگاه کنیم .. امشب هم میان تاریخ و دوستی، سمت بی خطرتر و بی صداتر را انتخاب کنیم.. 

 راستی را سمت بی خطر کدام ..



برچسبها : هنوز
نوشته شده توسط در دوشنبه 12 بهمن 1388 ساعت 21:27
نسک سیم (باب کاوش: هنوز) | عمومي

با خودم می گفتم حسنک مگر از همین ما نیست مگر همین دغدغه ها همین لغزیدن ها همین  ندانم ها و نداشته ها نیست   ؟   پس این همه کوشیدن من برای رهایی او از چه روست؟ او هم زمانی دستی را بریده زبانی داغ کرده گوشی خراشیده پایی قلم کرده و هزار صفحه ی کاهی، سنگلاخ و صعب، با من و بی من قدم زده  .. من هم مانند او‌، او هم مانند من؛ پس این رهایی خواهی من چه معنایی دارد؟ اگر من واو مانند همیم پس مثل همه هستیم؛ و همه در بندند حتا زمانی که گمان می کنند آزادند و این را خوب می دانند دست کم من این را می دانم حسنک هم می دانم که تا پیش از ربوده شدنش می دانست پس بی دلیل است گشتن ها و هیجان ها و دل دل کردن های من ..  با خودم می گفتم و بر می گشتم از میانه ی راهی که برای یافتن او زیر پا می گذاشتم... یک هفته این به هر در زدن ها ادامه داشت و تمام این هفت روز و هفت شب کلامی بر کاغذ نیاوردم چرا که یا در راه و بر اسب  بودم و یا اگر کنار آتش و زیر نگاه ستاره ها دمی مجال خلوت با خود پیدا می کردم  دلم نمی رفت به نوشتن کلمه ها نبودند فکر می کردم حسنک با رفتنش کلمه های مرا هم برده  فکر می کردم بدون حسنک از چه بنویسم.  آیینه ی زمین وسرزمینم نیست شده؛ ومن معلق در هوا  چگونه کلماتی آن همه سنگین بیابم که مقر و منزلم شوند..

چشم وا کردم قیامتی به جای روز و آفتاب در نگاهم ریخت. شاید همین قیامت لای پلک هایم را گشوده بود و خواب را رم داده بود امروز چندم از چندمین قرن بود نمی دانم برمک یا قرمطی    نمی دانم لابه لای انگشت هایم گشتم دست هایم را چندین بار تکاندم و بهتم زد از آنچه می دیم چه ریز و درشت هایی فرو ریخته بود .. برداشتم و برای یک بار هم شده بعد از صدها سال خود را بدون حسنک و سایه هایی که همیشه بر من افتاده بود دیدم. من، همین ها بودم نه خرده ی اضافه ای نه تکه ی بی مثالی.. همین قراضه ها و تراشه هایی که از تکاندم دستم کنار اجاق ریخته بود .. خنده داشتم و اشک توأمان.. شادی خیسی در رگ هایم می دوید از سرانگشت هایم بالا می رفت و تا مردمک چشمم بالا می کشید و بازمی گشت تا نوک پنجه های پا .. خودم را انگار بازیافته بودم .. یادم آمد به رؤیاهایی که هراز گاه دیده بودم و نادیده انگاشته بودمشان .. نمی دانستم همه ی ساختمان های بلند و خیابان هایی که همه ی شب ها در قصر درست زیر گوش رامشگران و رقاصه ها و عربده های بدمستی و کامجویی شنیده بودم، درست بوده. نمی دانستم تصویرهای محوی که شب های بی خوابی پشت پلک هایم  جاخوش می کردند تصاویر واقعی از دنیای بعد از من بوده اند. آدم هایی که برای نمی دانم های کوچکشان آفتاب را به ماهتاب می دوزند ستاره ها را از آسمان بالای سرشان می کنند و می شکافند رد پریدن بالداران را با دود می پوشانند و دست آخر از بالای بامی ـــ که در گمانشان بالاترین و مطمئن ترین پنجره ی جهان است ــــ قهقهه می زنند و می دانم می دانم سر می دهند.. حیرتم زیاد می شد کاش آنشب وسیله ای برای فرستادن چشم هایم برای شما داشتم تا آن همه اعجاب و تحیر را به عینه می دیدید ..

صدایی شنیدم خش و خش برگی بود از درون یا بیرون من ؛ تکان نخوردم زیرا بارها این صدا بی که وجود داشته باشد مرا از خودم جدا کرده بود این بار گذاشتم بیاید و برود نگاهش نکردم خش خش بلند تر شد.. نور..  و شانه هایم گرم شد انگار دوستی دست هایش را بر آن گذاشته بود بازهم تن زدم از نگاه کردن  شروع کردم به زمزمه  .. ورد هایی که سالیان دراز برای فرار از شب و تاریکی آموخته بودم زیر لب می خواندم  باید در خودم می ماندم باید دانه دانه ریزه های فروریخته از دست هایم را کشف می کردم باید به یاد می آوردم صبح ها و شب هایی را که برای یادبود کسی یا چیزی دست نخورده  رها کرده بودم باید میان من اکنونی و همه ی داشته هایم یکی را بر می گزیدم ..



مطالب مرتبط :
نسک نخست
نسک سیُم : هنوز

برچسبها : نسک - سیم - باب - کاوش - هنوز
نوشته شده توسط امیررضا ناصری در آدینه 09 بهمن 1388 ساعت 08:50
نوشته هاي پيشين
:: توجه :: براي مشاهده هر پوشه يا مطلب کافيست بروي عنوان آن کليک نمائيد تا باز يا بسته شود
صفحات: [1]  
صفحه بعدي - صفحه شانسي - صفحه قبلي
ليست برچسبهاي وبلاگ