CloseMaximizeMinimize تبلیغات سیستم
دیبای ادب پارسی
نسک ششم/ باب: مرقومه ی طراز پیراهن حسنک | عمومي

گیرم شهابی تند گذر بوده آن چه  عمری یکسر، پا به پای من شب هایم را روشن می کرده.. گیرم خیال من  این همه پهنا و درازایش را فزوده..  

گیرم  گمانه ای بیش نبوده و من بوده پنداشتمش، اما مگر جزاینم اکنون به دست است؟  

اگر شهاب و گذرا و رفتنی و .. بوده است و این همه ی‌عمر، مانایی اش را نگه داشته‌، حتماً سری در آن است حتماً دهان رازی دارد که باید جُست و پای کلامش نشست. چرا نباید بیندیشم به روشنی تمام آسمان   آن هم درست وقتی که لکه ای روشنی‌حتا، بر بامِ زندگی ام نیست و سایه ی نوری بر سرم نه ..  

حالا بگویید شهاب بوده    بگویید گذرا بوده  بگویید به غلط انگاشتمش .. هر چه بوده هنوز هم هست و می بینمش و عجیب گواراست در این خاکزارِ دلزدگی ها و جانمردگی ها ..  



برچسبها : نسک - ششم - باب - مرقومه - طراز - پیراهن - حسنک
نوشته شده توسط در آدینه 27 فروردین 1389 ساعت 17:38
نسک ششم/ باب: مردی به نام غروب | عمومي

بااین عجله کجا حسنکم؟ کمی بیارام و دست کم شانه ای به زلفکان تاب بر تابت بزن. مگر به آراستگی ظاهرت نمی بالیدی همیشه؟ حالا کجا می روی .. 

تا این کلمه ها را می گفتم از کنار باغ سیب گذشته بود وپا به گذرگاه تنگی که عافیتِ عاقبت ما بدان بسته بود می گذاشت کلامم انگار حبابی که بترکد بر خاک ریخت. دنبالش راه افتادم. ابتدا نجواگونه صدایی از دهانش بیرون می آمد و بعدتر که واضح شد هر چه می گفت را به خاطر سپردم تا برای افزودن به گنجینه ای که از کلامش داشتم برکاغذ بیاورم  : « از این  مزوجه به تنگ امده ام. مزوجه ای که پیشینه ی من است. از دست هایی که آن قدر  به گمان خودم، درگیر نگه داشتن نخ این کره ی خاکی ست، که حتا نمی توانم به مدد آن لقمه با فراغت خاطر در دهان بگذارم. از پاهایی که آن قدر  سرگرم پیمودن نرفته های عالم ست و آن قدر در پی هموار کردن گوشه های ناشناخته و صعب این گیتی است که حتا نمی توانم چشم یاری از آن ها داشته باشم تا مسیری کوتاه از این جا تا خانه ی دلدارم حتا، همراهی و همپایی ام کنند از چشمانم که از بس سفید شده در انتظار روز بهی و فرّهی این خاکیان سیاه سرشت، که سخت دوستشان دارم، روی و موی نورچشمانم را و خان و مانم را جز به تیرگی و تاری نشانم نمی دهند .. خسته ام یار دیرینم! خسته ام .. »  

به این جا که رسید همان جا نشست. زانو در بغل گرفت و فریادها زد که هنوز از یادآوریش جانم می خراشد..   : « من به گمان خودم در این مسیر، سربلندی و فرارویِ جانِ همکیشان و هم نامانِ خود را می جُستم.. هزار بار به اشتباه رفتم  هزار بار شکستم و فروریختم و هربار تنهاو بی کس شده تر از پیش، پای در همان راه معهود می گذاشتم. راهی که با خویش عهد کرده بودم جزاز آن و جز در آن سعادت خویش را نبینم و نخواهم .. حالا اما خسته ام   هر شب، که سر بر بالین تنهایی و تب و سکوت می گذارم  طناب دار را گره شده و چسبیده به گلویم احساس می کنم ..» 

 

و البته راقم این سطور شهادت می دهد این سخن ها سال ها پیش از به دار رفتنِ وی   گفته آمده بود و هنوز خبری از تیزیِ تیغِ انتقام  و اشتیاقِ مسعود برای لِه کردن سیب گلوی حسنک نبود 

 

: « کجاست کیست چیست  مأوا و منزل و معبد و مسجد این  از چه و که و کجا بریده .. » 

نفسی که داشت و بارها از او خواسته بودم برای لحظه های بی همنفسی ذخیره اش کند، تمام شده بود و یله بر تخته سنگی که درست روبه روی مردمک آتش گرفته ی خورشید جا خوش کرده بود، نفس نفس می زد 

یادم هست از آن روز   دیگر به  غروب خورشید ننگریستم  هربار که آن لحظه ی جادوییِ رنگ به رنگ شدن آسمان عصرگاهی اتفاق می افتاد  تصویر آن روز حسنک، که ترجمان راستین غروب بود،مقابل چشمم جان می گرفت.    

 غروب مردی که  به جای در دست گرفتن و نگه داشتن دنیای کوچک و محدود خود، همه ی خاک و خاکیان را می خواست دست گیرد و به دیدار دریای جان ببرد ..   گناه بزرگ او همین بود. 



برچسبها : نسک - ششم - باب - مردی - نام - غروب
نوشته شده توسط در آدینه 20 فروردین 1389 ساعت 17:30
نسک پنجم. باب: راز پلک های سوخته | عمومي

حالا می خواهم باقی مانده ی تجیر های باغ شاهی را بنویسم. اما پیش از آن رازی را که تا امروز حتا به تو که « برادر اندر » من بودی نیز نگفتم حسنکم! می خواهم این جا بگویم. 

عریانش می کنم برای آنان که جویای رازند و پی چیزی می گردند جز آب و هوا برای زیستن. 

حسنکم!  سوختگیِ پلک های بسته ی مرا ببین.

 می دانی  همه ی شب های کودکی ام را به چه کاری مشغول بودم؟  در همسایگی کومه ی پدری ام غولی زندگی می کرد که شب ها  وقتی همه شمع ها را می کشتند و حصیر بر سر می کشیدند تا بخوابند تازه بیدار می شد و خانه اش را روشن می کرد و ذهن کنج کاو مرا نیز، و تا بامداد که اولین اشعه های خورشید بر زمین می نشست  زنده نگه می داشت روشنی اش را و بعد تاریک می شد خانه اش و خبری نبود از خودش تا دوباره زمان خواب باشندگان قریه و انسان های تسلیم فرا می رسید و از نو می افروخت خانه اش را و ذهن مرا تا صبح ..

پرسش بی جواب من  این بود که چه می کند که تنها باید باشد و چرا در روز خبری از او نیست و چرا هیچ وقت کسی از او حرفی نمی زند.. این پرسش درمن ادامه داشت و آمد و آمد  تا یک شب که از شدتِ تب توان خواب نداشتم و صدایم و نفسم بیرون نمی آمد و خانه  تنگ شده بود برایم و سقف ها همه کوتاه؛ از اتاق بیرون رفتم نفسی در هوای تازه ی بیرون و دیدار نور خانه ی غول همسایه و بیدار شدنِ کنجکاوی قدیم و .. جلوتر رفتم تا کنار پنجره   ترس برم داشته بود از گوشه ای به درون نگاه کردم .. آه ه ه ه ه ه .. زانوانم تا شد   چه می دیدم .. غول خوابیده بود کف خانه و پلک هایش را بسته بود و روی پلک هایش هیزم بود اجاقی از هیزم که در آتش می سوخت .. دهان غول نمی جنبید   لب هایش را بسته بود نه به زور،  به رغبت .. و آتش ادامه داشت و هیزم ها می سوختند و  اجاقِ پشت پلک های غول  تا سپیده تا خورشید  زنده بود و  شعله می کشید .. 

نفهمیدم چه طور به خانه بازگشتم   اصلاً نمی دانم آن روز به خانه باز آمدم  یا خودم را  به رودخانه پرت کردم    حتا نمی دانم از آن پس در کومه ی پدری ام منزل گزیدم یا در کنار درخت های جنگل باور کن از آن شب ارتباط من و خاطره ی خانه ی پدری ام قطع شده  هیچ چیزی دیگر از منزل و اسباب و روز ها و شب های آن خانه به یاد نمی اورم از آن لحظه، از سپیده ی آن روزِ ملاقات پنهان با غول پلکـ سوز  و از زمان دیدارِ « پلکــ سوزانِ » خود خواسته ی آن غول  دیگر خاطره های کودکی من تمام می شود و فقط و فقط  خودم را می بینم در سنین رشد که کنار درخت ها و میان جنگل ها آواره بودم  و تمرین می کردم که بتوانم این همه آتش را با چشم بسته ببینم و از شعله اش بسوزم و دم بر نیاورم.

اول از همه فهمِ این عمل برایم اهمیت داشت. چه شب ها و روزها خیره به ماه و مُحاق و خورشید و ابر و باران گذشت بی که سر بچرخانم و وقعی به خستگی نهم ..  تا یک روز از راز این کار آگاه شدم. آگاهی انگار بی خواسته ی من به درونم خزید  اول سرم را داغ کرد و بعد مانند اشکی گرم از چشم هایم بر چهره ام ریخت و تمامِ تنم را گرم کرد این آگاهی نجات دهنده ی به درون خزیده ..


وقتی نمی توانم  زشتی ها و درد ها و داغ های روزگارم  را یکه و تنها از بین ببرم، وقتی نمی خواهم چشم بر هم ببندم و  به خاطر عجزی که در بهبود  جهان پیرامونم  دارم ، تنها و تنها به خودم بپردازم و این کلامِ بیهوده را که از سر ناتوانی و نادانی و  مثل توجیهی زشت و از گناه بدتر بر زبان بیاورم  که « تو جهان را به اندازه ی خودت بهبود ببخش و مطمئن باش دنیا روزی به راه خواهد آمد»؛  باید طعمِ زشتی و درد و سقوط و سوختنِ آنان را که ندانسته و نفهمیده درگیرشده اند را به خودم بچشانم. چشمانم را می بندم زیرا دیدنِ زشتی ها به تنهایی کافی نیست برای بهبودشان و آتش بر پلکم می نهم  تا بچشم و مزه کنم  حضور این همه تباهی و در تباهی افتاده و به تباهی آمیخته ی گرداگردم را که هر لحظه بیش می شوند و هر لحظه دورتر از مدار بهبود و درمان و صلاح و  سلامت .. 

از اینروست که  از لحظه ی ادراک این عمل آن غول، شب ها بر پلک های بسته ام آتش می نهم و می گذارم تا صبح، روشنی و  نور و امید  درسیاهی ظالم اطراف من پراکنده شود و خودم هم راضی هستم   چرا که سوز و دردِ مأیوسان و بی راهان و در دام افتادگان را همه شب   تجربه می کنم و  نه تنها به خاطر، که به تن و دل و جانم می سپارم ..  

آری حسنکم. راز سوختگیِ پلک های بسته ی من همین است و نیز راز روشنی چشم هایم و نگاهم که همیشه  بیان علتش را از من می خواستی ..



برچسبها : نسک - پنجم - باب - راز - پلک - های - سوخته
نوشته شده توسط امیررضا ناصری در چهارشنبه 18 فروردین 1389 ساعت 13:44
نسک پنجم/ باب: رنگین کمانی از اوهام تیره | عمومي

گفتم : دستت از کدام سو دراز بود؟  گفت: راست. گفتم اشتباهت همین جاست. از سمت راست دراز نمودن دست فرقی با گدایی و سائلی ندارد. زمانی که با عالی مقامی روبه رو می شوی و قصد سلام و تبریک و احیاناً نشان دادنِ خود را داری باید از دستِ چپ، دستت را دراز کنی. دستِ راست از سمتِ چپ .. 

 

0  دراز مدتی بود که این فکر حسنکم را آزار می داد که چرا  جُبه و دِثار ی که گرانقیمت تر است، ابنای زمان را بیش تر به سمت آدمی می کشاند. می گفت سال ها در این فکرتِ مهم  غرقه بوده و بارها آزموده است این را که وقتی با ردایی کهنه  یا عبایی مستعمل به سروقت دکانداری می رفته است با سردی و نیم نگاه،  انگاری میل راندن او را دارد، برخورد می کرده است و همان روز یا ساعتی بعد زمانی که با جُبه ای نو یا دِثاری زرکوب سراغ همان تاجر می رفته گرم و از روی رغبت  پاسخش را می داده و ازاین دست ماجراها که روزها و شب ها برای من می گفت و خودش هم اذعان داشت که پس از مرگش فرصت اندیشیدنِ جدی به این دست مسایل را یافته .. 

وقتی او که تمام فرصت پس از مرگ را دارد از پاسخ عاجز می ماند من چه گونه می توانستم حرفی و حدیثی به نیت روشن کردن  افکار او بر زبان بیاورم. پس خاموش می ماندم تا این ابرهای تاری آور از آسمانه ی ذهنِ او بگذرند و از نو پای واقعه ای را پیش بکشد ..


 

0  جامی بیاور حسنکم. جامی تَهی. تا با یاد روزگارانِ خوش سرریزش کنم. هزار خاطره از بوی باران دارم هزار سایه در پس و پیشِ پلکم روان است  هزار سلامِ معطر در گوشِ دلم  انباشته ام که هر یک عمری مستیِ بی بازگشت مرا و تو را کفایت می کند حسنکم!

دیده ای وقتی سر در خویش به شکوه می نالی یا به گلایه ی جانت گوش می سپاری،  و ناگهان بلند می شود سرت بی که بخواهی و سمتی می رود که نمی دانی، و پروانه ای از بام نگاهت  درست روی خاک بیفتد در همان سویی که سر بی تو چرخیده و پاهای جانمرده ات پیش روند و خاک از بالش بسترند و با چشمانِ بسته و دستانِ به حالتِ دعا گشوده  ،با پروانه ای که بر آن نشسته،  آهی بکشی و چشم بگشایی و ببینی که دو رنگین کمان   در حال دور شدن از تو و گرفتنِ تمامِ پهنه ی آسمان هستند .. 

 

0  جامی بیاور حسنکم .. جامی تَهی .. تا از آن همه شگفتیِ خاک شده، سرمستت کنم ..



مطالب مرتبط :
نسک پنجم: باب سفر
نسک پنجم، ادامه
نسک چهارم: باب دلـــــمویه
نسک پنجم؛ باب: همه چیزی از قرنفُل می زاید..
نسک چهارم : زورخند
نسک پنجم، باب استغاثه

برچسبها : نسک - پنجم - باب - رنگین - کمانی - اوهام - تیره
نوشته شده توسط در سه شنبه 17 فروردین 1389 ساعت 17:23
نسک پنجم؛ باب: همه چیزی از قرنفُل می زاید.. | عمومي

قرنفُل را همیشه دوست می داشتی. می گفتی بویی از روز اول اتفاق ها می دهد و روز های اول مملو است از هیجان ها و چاره گری ها و راه جویی ها و چه قدر دوست داشتی همیشه روز اول هر ماجرا باشد و همین میل تو بود که طلوع آفتاب هرروز، من ترسان و لرزان از پیشامدهایی که نمی دانستم چیست پا می شدم و خدا خدا می کردم  خانه ی آن حادثه ی خانمان برانداز، امروز نباشد و اگر باشد فرصت مقابله و مداخله ای بیابم .. 

گلدانی شریف از دوستی اهلِ دریایت به تحفه  آورده بودند و تو روز و شب و روزگارت شده بود قرنفل های یکی یک دانه ی این گلدانکِ ترگُل ورگُل .. نه به امور اداری ات می رسیدی نه اعمال حکومتی ات را درست انجام می دادی .. یک روز صبح من به اتاقت آمدم و درحال نیایش یافتمت. نشستم تا جادوی کلمه ها و احوالت فروکش کرد. خواستم برای سرکشی به گوشه ای برویم که در دستور آمده .. تو نمی دانم ناگهان از چه رنجه شدی و چه بر سرت آمد و چه شنیدی که خروشیدی بر من و از اتاق بیرونم کردی. من هم که حال خوشی نداشتم از این گونه برخورد تو، سر به تپه های ناشادِ حوالی قریه گذاشتم و با چوبدستم به درخت ها و بته ها و گل های سرراه ضربه می زدم.. چند دقیقه ای که گذشت احساس کردم صدایی می آید .. به روی خودم نیاوردم و ادامه دادم مسیر را .. باز هم همان صدا، با همان کیفیت، و این بار چندین متر دورتر شده بودم از موضع اولم که صدا را نخست بار آن جا شنیده بودم.  همچنان که پیش تر می رفتم، کنجکاو انه گوش تیز کردم .. صدا از ریشه های زیر پایم می آمد  و عجیب آن   که صدای ریشه ی درخت ها و ریشه ی گل ها و بوته ها یکی بود. لحن یکی،    آهنگ یکی،   سَبُکیِ صدا یکی،    تنها کلمه ها فرق می کرد .. سبحان الله گفتم و  سجده بردم بر خاکی که بارها از بدی و نامردمی اش رنجیده وار نالیده بودم و توبه کردم از راهی که به خُلقِ تنگ و کینه ی حسنک پیموده بودم.. با خودم گفتم: خدایی که اصوات همسان برای ریشه ها می آفریند و به هر کدام کلامی جداگانه می آموزد، آن هم گیاهانی که کلام را نه در مدرسه و نه در بازار به کار می برند و نه سودی از وجود کلمه ها و واژه ها نصیبشان می شود،  حتماً صدای ِ شکستن دل مرا هم شنیده و آن خواهد کرد که باید؛ پس چرا من دست به عملی زده ام و رفتاری از خود بروز داده ام که نشان از ناآگاهی من از دست بالای دست ها  و جزا دهنده ی عادل و منصف است ؟ 



مطالب مرتبط :
نسک پنجم/ باب : خودبدانگاری
نسک پنجم، ادامه
نسک پنجم : باب اول، آغاز توفان
نسک دویم باب گشت و گذار

برچسبها : نسک - پنجم - باب - همه - چیزی - قرنفُل - زاید
نوشته شده توسط در دوشنبه 16 فروردین 1389 ساعت 19:26
نسک پنجم، ادامه | عمومي

همیشه در لحظه ی آخر که پای راستم را در هوا می گرفتم و با هر دو دستم جلوی چشم هایم را می پوشاندم و شروع می کردم تک تک نام کسانی که دوستشان دارم را زیر لب می آوردم تا ببینم  کدامشان نفرینم کرده اند که من ، در این بعداز ظهر آرام که انسان های سالم و تسلیم، با شلوار های گُل گُلیِ کِشی تازه از سر سفره  برخاسته اند و بالشتک پَرپَریشان را مرتب می کنند تا چُرتِ شیرینِ بعداز ناهارشان را به جا بیاورند، خودم را  به این پایین که معروف است به «پرتگاهِ  خوشگوار» پرتاب می کنم؛ تو می آمدی با همان دست و عصای آماده و دستم را با دستت بر می داشتی از جلوی چشم هام و پای راستم را با عصایت  بر می گرداندی روی خاک  و کنار پای چپم جفت می کردی.. 

حالا از بدِ روزگار انگار خبری از تو نیست و مجبورم برای یکبار هم که شده از این بالا به آن پایین پرت شوم تا ببینم و بفهمم پرتگاه چیست و کسی که از پرتگاه می پرد چه حال و روزی دارد..



برچسبها : نسک - پنجم - ادامه
نوشته شده توسط در یکشنبه 15 فروردین 1389 ساعت 21:02
باب: ( ادامه ی )خود بد انگاری و در عقاید و فواید این معتقدات | عمومي

نسک های بی سر و انجام/ نسکِ پنجم/ بابِ ادامه ی « خودبـَدانگاری »

 

 

بودنم اشتباه بود  زمانی که تا لبِ لبم و لبِ چشمم بالا آمده بودی و نفَس و نگاهم باید از میان تو راهی می گشود و می گذشت.. بودنم بی مورد بود وقتی داشتی قدم مرا  بر می داشتی در هزار هزار جاده ی بی گذر، در هزار هزار کوچه ی به خرابی آشنا، بودنم بی جا بود وقتی  ممکن و ناممکن  با دست تو با من مراوده می کردند با پای تو از من  و به من .. و با دهان تو   تا من و  برای من و روبه من و ..  بودنم   چه بود و چه هست؟ .. 

 

 

 نسک های بی سر و انجام / نسک پنجم/ باب:  در عقاید  و فواید این معتقدات( یَک ) 

 

من هرگز نتوانستم درک کنم ازاین گون  باورها که تو رابود، خواستنگاه و بارآورنده اش را، مشوق و پیشبرنده ات را  هرگز نشناختم  که چه بود و که بود و چه گونه .. فقط هر از گاه به یاد شان می آوردم و دقایقی در اندیشه ی تو غوطه می خوردم و خیس و سردرگم و لرزان به خود باز می آمدم و پناهی می جستم برای گریز از این بی خویشیِ ناخواسته  و شگفت آن  که پناهم هم تو بودی که موجباتِ فرار و بی سرپناهی ام را فراهم آورده بودی..

 

زیباترین و شاید ترسناک ترین باور تو درباره ی عشق بود. می گفتی این « تن» و «من» ، من و تو نیستند. نه من،  من است؛ نه تن، من است. ما پشت این تن و پشت این تن نشسته ایم و می نگریم. پس پیری نداریم افتادگی نداریم و بالاتر از همه مرگ، برما در ما و برای ما  نیست. و می گفتی اگر بتوانیم به ریشه های آن درخت نادیده که عشق است  گره بخوریم و پاره ای از ریشه اش گردیم نجات یافته ایم و می توانیم سرانجام خود مان را  ،همان که پشت تن و پشت تن چشم می چرخاند و اسیر است، ببنیم. و زمانی که از تو می پرسیدم حالا این عشق این درخت این ریشه این هرچه می خواهی،  کجاست و از کجا می شود سمتش رفت؛ پاسخم می دادی این شجره در همه و هرجا زندگی می کند  اگر در سنگ دیدیش همان است اگر در آسمان همان است و اگر در  یار، گرچه دل افگار،  باز هم به یافتنش نایل آمده ای. می پرسیدم فرقی میان عشق یار و عشق سنگ و آسمان نیست؟ می گفتی نه نه نه هرگز.. 

و بعد بیتی از پیر ما رودکی سمرقندی را تفسیر حرف خویش می آورد که :

 « بسا شکسته بیابان که باغِ خرم بود/ و باغِ خرم گشت، آن کجا بیابان بود » 

و می فرمود دراین بیت هم همین مفهوم را گنجانده پیر روشن ضمیرم. یعنی عشقی که در دل سنگ است و خاک همان عشق نگار و دلدار من است که به خاک رفته و در سنگ گرفته، و عشقی که در آسمان، دنباله و همجنس همان عشقی ست که سنگ و یار دارند و همه چیز به یک چیز باز می گردد و همه در یک خلاصه می شوند و یک می ماند از همه چیز و ... هرچه می گفت به یک می رسید. این بود که همیشه لب فرومی بستم و می گذاشتم یکدانه هایش را بشمارد و توصیف کند و بستاید ..

 

 

 

 

 



مطالب مرتبط :
ادامه
نسک پنجم : باب اول، آغاز توفان
نسک پنجم: باب سفر

برچسبها : باب - ادامه - خود - انگاری - عقاید - فواید - این - معتقدات
نوشته شده توسط امیررضا ناصری در آدینه 13 فروردین 1389 ساعت 16:43
ادامه | عمومي

نشستن در گوشه ای از همین هیاهوهای بی دامنه و نشاندن هی های اطراف در کنار دستت و وادارش کردن به گوش سپردن هم لذتی دارد. صداهایی که هیچ دستی توان کم کردن و خاموش کردنشان را ندارد و باید باشد انگار، را رام کنی کنار دستت بنشانی و طوری با او رفتار کنی که گوش شود برای شنیدن. 

این هم از آن عجایب شنیدنی ست که چه گونه می توانی صدا را که هنوز هم زنده است و از گلویش بیرون می ریزد  نرم و رام بنشانی و برایش حرف بزنی. یعنی صدایی که هنوز می جنبد را هم زمان بدل کنی به گوشی که می شنود..  شاید توانایی انسان همین ها باشد. توانایی هایی که بسیاری اوقات فراموش می شود  که هست .. 

حالا صدای بهتر از جانم! بازگرد به همان که بودی و بلند شو از کنارم. 

ببخش که تو را برای دقیقه هایی از خودت بازداشتم.  به پاسداشت این محبتت اجازه می دهم بازگردی و ببندی دهان حرف های مرا که گویی تمامی ندارد .. 



برچسبها : ادامه
نوشته شده توسط در پنجشنبه 12 فروردین 1389 ساعت 13:01
نسک پنجم/ باب : خودبدانگاری | عمومي

 

از شگفتی احوال من سخن به میان آوردند دانستم گوش شنوا و چشم بینا دارند.  بدی هایم را شنیدم و نیکی ها را نه. نیکی ها از آن من نیستند. یادت هست زیر باران  پولادهای آتش زده زمانی که در تیررس کمانداران آن شاه ترک نژاد گرفتار شده بودیم چه سان برای نجات جان خودم می دویدم و تو را تنها گذاشته بودم؟ یادت هست زمانی که در  بحرِ نهنگ  اسیر دهان تمساحی خونخوار شده بودی من فقط گوشه ی عبای خودم را از دهانش بیرون کشیدم و تو را با سرنوشتت   بی کس و بی یار رها کردم؟ حالا نمی دانم کدام نیرو و نیت از تو محافظت می کند که هر بار در هنگامه ی شدت ها تو به دام می افتادی و من فرار می کردم و باز هم دقایقی یا ساعاتی یا این بار آخر ماه هایی بعد نجات یافته و سرفراز روبه رویم می نشستی و از خاطرات مرگ و زندگی ات مانند داستانی دلکش و ماجرایی ملایم که بود و نبودش فرقی هم نمی کند برایم حرف می زدی.. این ها را گفتم که بدانی من نیک نیستم. نیکی نمی دانم. چیزی اگر هست که دیگرانش تعبیر به نیکی می کنند  از آنِ من نیست  اتفاق است یا اتفاقی ست   دانسته و خواسته  نه! حاشا که چنین بیندیشم ..

عجب حال خوشی به من دست می دهد وقتی خودم را تمام و کمال زیر سؤال می برم و هیچ توجیهی از خودم نمی پذیرم. محاکمه ی خودم لذیذ ترین لحظه هاست دلم می خواهد بر سفره ی روزگارم فقط همین لحظه های لذیذ باشد و بس..

.. این چه صدایی ست؟   حسنکم! خوابی یا بیدار ؟ برای خودم حرف می زنم یا تو؟ می شنوی؟ 

صدای راه افتادن درخت های هزار ساله می آید با همان احساس خشکی و سنگینی و تن زدن .. با همه ی میوه های هزارهزار ساله بر شاخه  با همه ی آشیان های ساخته و نساخته  با صدای  کبوترانِ مادر که پیش چشمشان  عقابی جوجه ی ایشان به منقار  به منقار سرخ و پیروز   دور می شود   با همه ی تبرها و اره ها که روزی تنه ی ستبرشان را بریده یا ضربه ای زده و  گریخته  انگار  بریده و نبریده  را تمایزی نیست .. ببین!  نزدیک شده اند  آن یکی را بالای تپه می بینی که ایستاده تا شاخه هایش را از چشم هایش کنار بزند ؟ این همان انجیر معابدِ ایستاده در دیدگاه قصرِ غزنویان نیست؟ که به دستور تکه تکه کردند و سوزاندنش؟ ببین  انگار سالهای سلامت و  سعادتش به چشم می آید.. این درخت ها از کجا آمده اند به کدام سو روانند؟ چرا به سمت ما می آیند ؟ معبری از این تنگ تر نیافته اند؟  .. تو «درخت افسای» نمی شناسی ؟ .. سحر کند با کلام و نرم کند با رفتار و بنشاندشان به گفت و گوی تا بگویند که اند  ..

  دستم را رها کن حسنک. رهایم کن می خواهم ببینم این گریز دائم من   فرار من از دست سرشت و سرنوشت من است ؟ می خواهم ببینم این رفتنِ بی وقفه  میل من است و مطابقِ تقدیرم نه، بگذار اگر نباید مدام دور شوم بفهمم. .

اصلاً این بار رهایم کن تا در مسیر همین درختان افسار گسیخته بمانم اگر نشانی از من باقی ماند عمرم به زمانه است و با تو خواهم آمد و اگر نه بگذار برای یکبار   برای همیشه تن به آسانی دهم و به مآب خویش بازگردم .. بگذار ..

 



مطالب مرتبط :
نسک پنجم : باب اول، آغاز توفان
نسک پنجم، باب استغاثه
نسک دویم.. باب کابوس
نسک دویم باب گشت و گذار
نسک دویم
نسک چهارم، بابِ شاهـــــنما

برچسبها : نسک - پنجم - باب - خودبدانگاری
نوشته شده توسط در سه شنبه 10 فروردین 1389 ساعت 17:24
نسک پنجم، باب استغاثه | عمومي

آن که را دانم که اویم دشمن است

وز روانِ پاک، بدخواهِ من است

هم به هرگه دوستی جویمش من

هم سخن بآهستگی گویمش من

 

در محضر شما هم مگر سخنی از  آدم الشعرا سمرقندی  بگویم  ورنه از خود گفتن  نشان جاهلی و درک نکردن والامکانی آن حضرت است و موجبات اسائه ی ادب و اسائه ی ظن، و خدای ناکرده مقدمات اثایه و  غمازی و سعایت و  وشایتِ دوست نمایان دشمن باطن را فراهم  می آورد.. 

ملکا! بلندا! شاها! این کم ترینِ دشمن ندیده و دشمن نشناخته، امروز بی آگاهانیدنِ دوست و همدرد دیرینم، حسنک، که می دانم و می بینم پیشینه و پسینه اش در برابر شما ظاهر و معین است، برای زینهار خواهی و امان گیری راهیِ محضر شریف شما شده ام. از روی ماه سیما و رخ خورشید نشانِ شما، پرتوی  از مهر و  بخشودگی ، حتا کوتاه، کافی ست بتابد  تا سیاهان و ذره وارانی چون من و حسنک و هزاران هزاران چیزِ ناچیزِ ماننده ی ما، صافی شوند و نور شوند و پاک گردند و گم و گور ..

 می خواهم از جناب بلند شما، ازآستان و آستانه ی  خلق پناه شما 

__ که در وصفش سروده اند: 

بهشت آئین سرائی را بپرداخت 

ز هرگونه در او تمثالها ساخت 
ز عود و چندن او را آستانه 

درش سیمین و زرّین بالکانه  ____

 که  بگذرید از ندانم گویی های وی و بگذارید این شفقت شما بر زبان ها جاری و ساری  گردد و بماند و بزید تا  روزگار به تَدوُم است و تَدوُر   .. این مداری که آسان ما را در خود جای داده و نامش زندگی ست از این طلوع و غروب ها بسیار دیده. از این بر  فرازنای تخت و نام  نشاندن ها و بر زمین گرم افکندن ها پس  نه از عزل کسی خشنود می شود نه از نصب کسی ناخشنود، این ماییم که به دست اعمال خویش قضاوت می شویم. پس صاحب شوکتا! بگذر از زیادتی ِ زبان حسنک که روزگار از زیادتی تو درگذرد.

 

من می گفتم و مسعود دانه دانه نقل و نبات و انگور در دهان می گذاشت. سرخ شده بود صورتم و تمام تنم عرق نشسته بود، دستم از بس  بر سینه مانده بود خشک شده بود و در پاها هیچ نیرویی حس نمی کردم.. او دانه ی دیگری یاقوتی ِ گس مزه در دهان گذاشت و با تفاندن هسته اش  سر بلند کرد سمت من که : « تمام شد؟» گفتم : «شکوه تو کم نگردد، آری» گفت:« آن روز که در دربار محمود به یکه تازی و تنها روی شهره بود و خدا وبنده از هم تمیز نمی داد، آن روز که محمد برادرم را شایسته تر از من دانست و در افواه  انداخت، آن روز که آن کلمه های دلهره آور را بر زبان می راند چرا به این زمان نیندیشید؟ با خود نگفت این سپهر و گردون و زمین  نه وفا می دانند و نه رسم دوستی به جا می آورند، با آن همه دانش، از چرخش هزارگانه ی سیبِ قسمت آگاه نبود؟ حتا لحظه ای نیندیشید اگر محمد نشد و مسعود آمد، من چه کنم؟ » .. و همین طور حرف ها زد که هر کلمه اش مانند تیغی درشت از نهنگی استوایی در گوش و گلویم گیر می کرد و پس از پایان فرمایش واره هایش  نمی توانستم کلامی بیرون بیاورم از لابه لای آن همه تیغ که می خراشید و خونیم می کرد و دردم  را دامن می زد.. اما من از پا نمی نشستم نباید می نشستم، پس نشستم و  خود را در فکر ها و راه ها و حیله ها غرق کردم. گفتم یا نفسم تمام می شود و در افکار  جان می دهم یا گوهری مرواریدی در دست از ین دریای خود ساخته بیرون می آیم و دنیا را به کام خود می کنم ..

بعدها که با درخت تناور بالای سرم دوستی به هم رساندم، برایم از حالت من در آن روز سخن گفت. گویا شخصی سیذارتا نام هم درست در همین نقطه ی سفید  مدت های مدید در خود غرق بوده و درخت می گفت گمان کردم او دوباره بازگشته است از بس که مشغول به خویش بودی و بی خبر از دیارِ درگذرِ گرداگردت ..

از این درخت هابسیار آموخته بودم. یادم هست در اَوانِ صباوت، بس که به امور غریب و غریبه می پرداختم،  روز و شب سرزنش خاص و عام شامل حالم بود. 

یک روز که به رسم تنبیه، پدرم __ رضی الله عنه __  مرا در بالای بام اصطبل  بسته بود و به قدر کافی زمان داشتم تا تنهای تنها  به تک تک اشیا و اتفاف ها بنگرم؛ ناگهان در اثر باد، یا علتی نامکشوف، شاخه ای از چنار غول آسای کنار  اصطبل ___ رضی الله عنه ؛ چرا که بعدها بریده شد و درس بزرگ زندگی ام را همو به من داد__ سیلی محکمی به من زد. 

آن روزگار، روزگار کودکی بود و پاکی. در رؤیایم او را گسیل کرده ی پدر ___ رضی الله عنه ___ فرض کردم و از این همه قدرت پدر ___ رضی الله عنه ___  در شگفت شدم که حتا درختان را رام و خادم خویش نموده؛ القصه  پس از مدتی که گذشت و من در روی درخت نظاره می کردم و پی دهان و چشم و گوش او می گشتم ناگهان انفجاری در قلبم رخ داد و صدایی با من گفت: « ببین که این درخت ها همه ساله ماه ها و ماه ها خشکند و بی حاصل، اما بر ایشان خرده نمی گیرند زیرا سبز شدن و شکفتنشان را در ماه های ابتدای سال و روز های کِشدار تموز  دیده اند؛ توهم از سرزنش مدعیان نیندیش که اگر حاصل این همه  امور غرایب که از تو سرمی زند را ببینند سرانجام باورت می کنند و می گذارندت رها و یله سرگرم خویش و کار وبار خویش باشی » ..  من هم شنیدم و هم نوشیدم این  گرانبها ترین درس زندگی ام را و از آن پس به هر سنگی که می خوردم و هر دیواری که کمرم را می شکست و هر نگاهی که می سوزاندم، بلادرنگ می گفتم صبر کنید که این غوره ی ترش مزه ی امان بُر، خوشه ها و شاخه های شیرین و دور از دست و  دلربایی در راه دارد، خاکی از  جسدِ خستگی و شکستگی ام   می تکاندم 

و آماده ی هروله ای نو، بر پای می ایستادم..



مطالب مرتبط :
نسک سیُم : هنوز
نسک چهارم: باب دلـــــمویه
نسک پنجم : باب اول، آغاز توفان
نسک پنجم: باب سفر
نسک چهارم ، باب نشانه

برچسبها : نسک - پنجم - باب - استغاثه
نوشته شده توسط امیررضا ناصری در شنبه 07 فروردین 1389 ساعت 22:55
نوشته هاي پيشين
:: توجه :: براي مشاهده هر پوشه يا مطلب کافيست بروي عنوان آن کليک نمائيد تا باز يا بسته شود
صفحات: [1]  [2]  [3]  
صفحه بعدي - صفحه شانسي - صفحه قبلي
ليست برچسبهاي وبلاگ