از کنار این همهمه ی گوش گشوده، همان خاموش و بی خطر بگذریم بهتر.
همهمه ای دیدهدریده و کمین کرده، تا کی زبان می گشاییم تا کی می پرسیم تاکی می آموزیم و آن وقت با همه ی داراییِ صدا و سرفه و سِکسِکه و سگان و سوت خود بر آوای من و تو هجوم آوَرَد.. جام بشکند چشم بسوزاند فراوانی تبر و تیر و تاری و تور ..
از کنار این همهمه، خاموش بگذریم بهتر، حتا سر نباید چرخاند.
چهل گیس را به خاطر داری حسنکم؟ بزرگِ روزگار، او را تحذیر داد که: مبادا بگردانی سرت را به سمت و سویی.. به دود و نور نگاه نکن لبخند و اخم را نبین صدا و سکوت را نشنو هیچ به هیچ انگار راهت را و تنها برو فقط برو، برو .. اگر می خواهی برسی و خوش باشی در یلگیِ پناهِ یار و گرما ی آه دلدار .. و او رفت
نه چهره ی نگران درختان را دید نه نعره ی مغیلان میان راه نه صورتکان بی چهره ی رو به رو نه زیبارویان خُلَخ نشان و نه کریه منظرانِ دیار بُکر و بوت و تَنتَنان و تَبا ..
و دست آخر رسید به بارویی که بر پیشانی، اتاقی داشت و زنجیریِ این اتاقکِ زیر برج،
دخترکی از جنسِ رَشک، با تنی از بودن بهتر و قلبی از خواستن همراه تر و دستی از بخشش گرفتنی تر ..
ماهم همان رسم و پیشه را آیینه کنیم به گمانم، بهتر به سرمنزل می رسیم. پنجه ی این هیاهو خونین است و نگاهش آلوده، نمی خواهم تریشه و تراشه ی پوست و خونت را زیر ناخن هایش ببینم، نمی خواهم نشستنش روی گلوی تو را ببینم بعد از این همه خاکستر شدن و مردنت ..
بگذار همان یک داغ که بر دلم زدی، بماند با من دوباره اش نکن دوباره اش مگذار ..
12
